متهم به قتل: به خاطر شکست عشقی و پول مواد با پدرم درگیر شدم
پسری که متهم به قتل پدر ۹۰ سالهاش است، پس از اعتراف به قتل گفت از کردهام پشیمانم.
پسری که متهم به قتل پدر ۹۰ سالهاش است، پس از اعتراف به قتل گفت از کردهام پشیمانم.
به گزارش سایت جنایی، پرونده مرگ مشکوک مرد ۹۰ ساله در آخرین روزهای شهریور در روند جنایی قرار گرفت و در فاصله کوتاهی پسرش به قتل او اعتراف کرد. در ادامه مصاحبه با این متهم را بخوانید.
* به قتل پدرت اعتراف کردهای، بگو چه اتفاقی افتاد که به اینجا رسیدید؟
۴۱ ساله و مجردم. رانندهام، با ماشین رانندگی میکنم. عاشق دختری از بستگان شدم و قرار بود ازدواج کنیم. دو مدت دوستیمان، حدود ۶ ماه پیش، خانوادهها اختلاف پیدا کردند و در نهایت جواب رد به من دادند و نشد که ازدواج کنم.
* این شکست عاطفی چه تأثیری روی تو گذاشت؟
خیلی تلاش کردم که دختر را راضی کنم. به او گفتم مشکل خانوادهها به ما ربطی ندارد و بیا ازدواج کنیم، ولی گوش نکرد. بعد فهمیدم ازدواج کرده و برای اینکه حرصم را در بیاورد، کارت عروسی را برای خانوادهام فرستاده و حتی ما را دعوت کرده بود. این موضوع من را به شدت بههمریخته و عصبانی کرد.
* این عصبانیت چطور روی رابطه با خانواده اثر گذاشت؟
به خانواده میگفتم شما باعث شدید من با آن دختر ازدواج نکنم.
* چرا معتاد شدی؟
آشفتگی حالم باعث شد اعتیادم به مواد مخدر شدید شود. البته با یک رفیق ناباب درددل کردم و معتاد شدم. بعد از آن، درگیری با خانوادهام بیشتر شد. هم به خاطر نرسیدن به عشقم بحث میکردم، هم به خاطر پول. چون برای مصرف شیشهپول کم میآوردم.با خانواده دعوا میکردم تا پول بگیرم.
* آیا خانوادهات برای کمک به تو در ترک اعتیاد تلاشی کردند؟
بله، خانواده چند بار مرا به کمپ بردند و ترک دادند، ولی باز بعد از برگشتن دوباره مصرف را شروع کردم.
* درباره شب حادثه توضیح دهید. چه اتفاقی بین تو و پدرت افتاد؟
شب حادثه سه هفته پیش بود. به خاطر کینهای که داشتم با پدر و مادرم دعوایم شد. گفتم شما باعث شدید من به دختر مورد علاقهام نرسم. میخواستم از پدرم پول بگیرم که بروم شیشه بخرم، ولی نداد. مادرم آمد دخالت کند، گفتم حق دخالت نداری. با پدرم درگیر شدم، مشت و لگد به بدن و سرش زدم. حالش بد شد، بردیمش بیمارستان و بستریاش کردند.
* بعد از این درگیری چه شد؟
وقتی حالش خوب شد، از بیمارستان آوردیمش خانه. ولی من چند وقتی قهر بودم و خانه نبودم. برادر و خواهرهایم مراسم آشتیکنان گذاشتند، شام و ناهار درست کردند. سر شام بود که حال پدرم بد شد. دوباره بردیمش بیمارستان، ولی فوت کرد.
* حالا که به این اتفاق فکر میکنی، چه احساسی داری؟
پشیمانم. کاش این اتفاق نیفتاده بود. کاش با پدرم درگیر نشده بودم که حالا پدرم را از دست بدهم.