روایت‌هایی از مرز مرگ و زندگی؛ قاتلانی که از چوبه دار نجات یافتند

در دل پرونده‌های جنایی که معمولا حکایت از مرگ دارد و سایه چوبه دار بر آن‌ها سنگینی می‌کند، گاهی یک تصمیم بزرگ، پلی می‌شود میان مرگ و زندگی، خشم و گذشت که

روایت‌هایی از مرز مرگ و زندگی؛ قاتلانی که از چوبه دار نجات یافتند

در دل پرونده‌های جنایی که معمولا حکایت از مرگ دارد و سایه چوبه دار بر آن‌ها سنگینی می‌کند، گاهی یک تصمیم بزرگ، پلی می‌شود میان مرگ و زندگی، خشم و گذشت که زندگی دوباره‌ای به انسانی خطاکار هدیه می‌دهد.

به گزارش سایت جنایی، واحد صلح و سازش دادسرای امور جنایی تهران که از مدتها پیش با تلاش محمد شهریاری، سرپرست این دادسرا و معاون دادستان تهران با تکیه بر آموزه‌های دینی و انسانی عفو و بخشش را ترویج می‌کند، بارها چنین لحظاتی را رقم زده و خانواده‌های مقتولان زیادی را به سوی رضایت هدایت کرده است.

روایت‌های محکومان به قصاصی که نه فقط از چوبه دار نجات یافته‌اند بلکه بعضی از آنها از پای چوبه اعدام به سلول انفرادی خود برگشته‌اند، جالب توجه غ. گفته‌های آنها نه تنها یادآوری تلخی خطاهای یک‌لحظه‌ای‌شان است، بلکه حکایتی از چراغ‌های امیدی است که توسط اولیای‌دم در زندگی آنها افروخته شده و برای کسانی که در پیچ و تاب پرونده‌های خود، میان انتقام و آرامش مردد مانده‌اند می‌تواند به مانند چراغی باشد.

این داستان‌ها، از زبان خود قاتلان، نشان می‌دهد چگونه پشیمانی، توبه و گفتگوی صمیمانه می‌تواند زخم‌ها را التیام بخشد و زندگی را به آنها بازگرداند.

انفرادی نجات بخش

یکی از جوان‌ترین محکومان، که تنها ساعاتی پیش از اجرای حکم به انفرادی برده شده بود، با صدایی لرزان می‌گوید: «من بودم، نمی‌بخشیدم.» او دو سال و سه ماه پیش، در یک هیاهوی خیابانی آرام، ناخواسته قاتل شد. از کوچه‌شان می‌گذشت که گروهی در فاصله ۱۵ متری، حرفی توهین‌آمیز زدند. درگیری بالا گرفت، آن‌ها با چوب حمله کردند و او، در مستی، چاقو را برداشت و ضربه‌ای زد که منجر یه مرگ شد.

این محکوم نجات یافته در مورد قتلی که مرتکب شده گفت: «دو سال و سه ماه قبل سر یک هی آرام برو قاتل شدم. از داخل کوچه‌مان می‌رفتم و گروهی در فاصله ۱۵ متری من رد می‌شدند. آنها به من گفتند؛ هی آرام برو و باهم درگیر شدیم، آنها با چوب حمله کردند و من که مست بودم با چاقو به آنها حمله کردم.»

پس از آن اتفاقات زیادی برایم رخ داد، زنجیره‌ای از اتفاقات تلخ. اما درنهایت اولیای‌دم او را بخشیدند." حالا، او به دیگران زمزمه می‌کند: "بخشش، زخمی را به درسی برای زندگی تبدیل می‌کند." اولیای دم که با رضایت درس بزرگی دادند و او را به زندگی بازگرداندند. این جوان، به کسانی که در موقعیت او هستند، می‌گوید: «بخشش، نه ضعف است، بلکه قدرتی است که آرامش را برمی‌گرداند.»

افسردگی و قتل ناخواسته

در ماجرایی دیگر مرد میانسال در منطقه ۱۷، حکایت ناخواسته قاتل شدنش در اوج افسردگی را تعریف کرد:«چهار سال پیش، پس از جدایی از همسرم، بعضی از دوستانم با کنایه و تمسخر به سراغم می‌آمدند. یک روز، آن‌ها مقابل خانه فحاشی کردند و من در خشم، به آن‌ها تذکر داد. ان موقع بود که درگیری شروع شد. پیرمرد مومن محله برای میانجی‌گری آمد، اما هلش دادم، به زمین افتادن که باعث مرگش شد. او با تاکید می‌گوید: «هرگز عمدی در کار نبود، فقط غمی عمیق که لحظه‌ای باعث شد کنترلم را از دست بدهم.» رضایت اولیای دم، او را به فرصتی برای بازسازی زندگی داد و او الگویی برای کسانی است که می‌دانند بخشش، چرخه درد را می‌شکند و حتی این متهم باور پیدا کرده : "گذشت، چرخه درد را می‌شکند و آرامش را بازمی‌گرداند."

نزاع خونین و عفو خانوادگی

در پرونده‌ای خانوادگی که ممکن بود پایانی تلخ داشته باشد، جوانی که سال ۱۴۰۰ بر سر مسائل خصوصی، در خیابان با پدرش درگیر شد و او را به قتل رساند، از مرگ رهایی یافت. شاهدان عینی آن قتل به پلیس خبر دادند و او دستگیر شد، اما خواهر و برادرهایش، به عنوان اولیای دم، رضایت دادند. او اعتراف می‌کند: «خشم خانوادگی، کوری می‌آورد، اما عشق خونی، راه بخشش را باز کرد.» این روایت، به خانواده‌هایی که درگیر نزاع‌های داخلی‌اند، یادآوری می‌کند که گذشت، میراثی است برای نسل‌های بعد، پیش از این در پرونده‌های مشابه این چنینی شاهد آن بوده‌ای که به خاطر اختلافات قدیمی قتلی اتفاق افتاده و پس از آن باعث کینه‌ای در بین نسل‌های بعدی شده است.

چشم‌درچشم بی‌معنی

گاهی درگیری‌ها بر سر هیچ شکل می‌گیرد؛ یکی از این موارد مردی است در پارک و بر سر کل‌کل و چشم‌درچشم پایش به دعوایی کشیده شد که چیزی نمانده بود به قیمت جانش تمام شود. او اصرار دارد: «قاتل نبودم، اولیای دم هم می‌دانستند.» اما این مرد پس از چند مرحله رسیدگی به قصاص محکوم شده بود و اولیای‌دم بدون چشمداشت، رضایت دادند. او معتقد است: «من قاتل نبودم و اولیای دم هم می‌دانستند که قاتل من نیستم. آنها هم بدون هیچ چشمداشتی از آنجایی که می‌دانستند کار من نیست، از قصاص گذشت کردند و به من رضایت دادند." این داستان ساده، نشان می‌دهد: "صداقت و شفافیت، حتی در ابهام، به صلح می‌انجامد - بدون نیاز به چشمداشت.»این داستان ساده، نشان می‌دهد چگونه صداقت و شفافیت، حتی در ابهام، به صلح می‌انجامد.

معرفی داوطلبانه پس از درگیری مالی

پدری به همراه پسرش، در پی کلاهبرداری خودرو، به قهوه‌خانه مقتولان رفتند و درگیری با چاقو به مرگ پسر جوان منجر شد. وقتی پسر بازداشت شد، پدر خود را معرفی کرد. او می‌گوید: «فرار کردیم، اما وجدانم ماند.» خودش پر مورد قتل می‌گوید: "پسرم یک خودروی ثبت‌نام کرده بود و پیگیر که شدیم معلوم شد که کلاهبرداری است. به همراه پسرم به قهوه‌خانه‌شان رفتیم و آنجا با مقتول و پدرش و وکیلشان درگیر شدیم و با چاقو آنها را زدم، وکیل و پدر مقتول زخمی شدند و پسر جوان به قتل رسید. بعد از آن فرار کردیم پسرم بازداشت شد و من هم خودم را معرفی کردم." رضایت اولیای دم، نه تنها جان این متهم خچد معرف را نجات داد، بلکه به او فرصتی برای جبران داد و همچنین درسی شد برای افرادی که درگیر اختلافات مالی‌اند تا بدانند چه عواقبی ممکن است گریبانشان را بگیرد و اولیای‌دمی باشند که رضایت ندهند.

قتل خواهر و بخشش والدین

در این پرونده که قتل خواهر را رقم زد، زخمی عمیق بر دل خانواده‌ای بجای گذاشته بود. محکوم پرونده سال ۱۴۰۰، بر سر حرف‌های نامربوط پشت‌سر خود و خانواده‌اش، سراغ خواهرش رفت و بحث بالا گرفت.

می گوید: خواهرم حرف‌های نامربوط می زد. روز حادثه با خواهر دیگرم به خانه خواهر کشته شده‌ام رفتیم تا با او صحبت کنیم که دعوایمان شد. او چاقو کشید و من خواستم چاقو را از دستش بگیرم که چاقو به خودش خورد. با خواهرم فرار کردیم و طوری صحنه سازی کردیم که مشخص نشود ما قاتلیم. اما یک ماه و نیم بعد هر دو دستگیر شدیم و راز قتل برملا شد. پدر و مادرم اولیای دم بودند که بخشیدند.»

توبه بعد قتل در بازار شلوغ

هفت سال است که به جرم قتل در زندان به سر می‌برد و درنهایت زمانی که اسمش در لیست محکومان قصاص قرار گرفت و در چند قدمی چوبه دار قرار داشت، اولیای دم او را بخشیدند. می‌گوید: "روز حادثه حالم خوب نبود، در بازار کار می‌کردم که با یکی از دوستانم جر و بحث کردم. درگیر شدیم و با چاقو او را مجروح کردم که فوت شد. اولیای دم تنها ساعاتی قبل از اجرای حکم به این شرط که توبه کنم و آدم خوبی شوم و به حرمت مادر پیرم مرا بخشیدند." او که هفت سال در زندان بوده، سر جر و بحث در بازار با چاقو دوستش را کشت. اما می‌گوید پشیمانی‌اش عمیق است. اولیای دم هم به شرط توبه و احترام به مادر پیرش، رضایت دادند. او تاکید می‌کند: «توبه واقعی، پلی به سوی زندگی جدیدی است.»

فحش و خنجر ناگهانی

فحاشی خیابانی، زندگی مردی را در سال ۱۴۰۱ دگرگون کرد. او با همسرش در جستجوی خانه بود که مقابل بنگاه با صاحب سوپرمارکت درگیر شد، چاقو را گرفت و ضربه زد. او می‌گوید: «عصبانیت لحظه‌ای، قاتل ابدی می‌سازد، اما بخشش اولیای دم، مرا به انسانیت بازگرداند. از خانه خارج شدم تا با همسرش به جست‌وجوی خانه بروم هرگز تصور نمی‌کرد چند ساعت بعد به اتهام قتل بازداشت شوم. از بنگاه که بیرون آمدیم با مقتول که صاحب سوپرمارکت بود؛ مواجه شدم و او فحاشی کرد و من که با همسرم بودم عصبانی شدم و چاقو را از دستش گرفتم و چند ضربه زدم و به یک قاتل تبدیل شدم.»

او می‌گوید: «عصبانیت لحظه‌ای از آدم قاتل ابدی می‌سازد،» اما بخشش اولیای‌دم او را به انسانیت بازگرداند تا پس از پشت سر گذاشتن جنمه عمومی جرم و با گذشت خصوصی طعم آزادی را دوباره احساس کند.

دام رفاقت

داستانی از فریب رفاقت در سال ۱۴۰۰ برای مردی رقم خورد و پس از آنکه دوستی او را به میدان آرژانتین کشاند و ادعا کرد ماجرا ناموسی است. اما درگیری مالی بود و او در درگیری شرکت کرد که در پایان آن قاتل شد. کوتاه می‌گوید: «گول خوردم، مرا گول زدند. به من گفتند ماجرا ناموسی است و کسی مزاحم ناموس دوستم شده است. من هم که اهل دعوا بودم و سرم برای این چیزها درد می کرد راهی میدان آرژانتین شدم، اما از ماجرا بعدا متوجه شدم که ماجرا ناموسی نبوده و موضوع احتلاف مسائل مالی بوده است. شاید پشیمانی واقعی‌ام، رضایت آورد.» این روایت، هشدار می‌دهد به جوانی که ممکن است در دام دوستی‌های کاذب بیفتند، بدانید چه عواقبی در انتظارتان است.

اعدام برای خشم خانگی

یک لحظه عصبانیت، همسر را از مردی گرفت و او را قاتل کرد. پنج سال پیش، همسرش را خفه‌ کرد. خانواده مقتول و دخترش رضایت دادند. او می‌گوید: «هیچ جبرانی نیست، یک لحظه عصبانی می‌شوی و دست به کاری می‌زنی که هرگز نمی‌توان جبران کرد. قتل همسرم دقیقاً همین موضوع بود. خانواده‌اش و دخترم که اولیای دم بودند مرا بخشیدند. هیچ جبرانی نیست جز تلاش برای زندگی بهتر - بخشش، معجزه‌ای الهی است که زخم را التیام می‌دهد. جز تلاش برای زندگی بهتر کاری نمی‌توانم بکنم.بخشش، معجزه‌ الهی است.»

فرار و بازگشت وجدان

در نهایت، شریکی میانسال سال ۸۷ بر سر بدهی ۴۵ میلیونی و فروش غیرمجاز مبل‌ها، با پنجه‌بکس همکارش را کشت و به ترکیه فرار کرد. عذاب وجدان او را بازگرداند و تابستان ۹۸، در آخرین دقایق چوبه دار، اولیای دم مهلت دادند. او می‌گوید: «بخشش، نه پایان، بلکه آغاز است.» ماجرای در نزاعی در کارگاه مبل‌سازی به پلیس گزارش شد، رخ داه است. دو دوست که شریک کاری بودند بر سر حساب و کتاب به مشکل برمی‌خوردند و همین موضوع باعث اختلاف بین آنها و درنهایت قتل می‌شود. متهم میانسال می‌گوید: "مقتول ۴۵ میلیون به من بدهکار بود و علاوه بر بدهی‌اش بدون هماهنگی با من چند دست مبل و مقداری زیادی پارچه را فروخته بود. در پاسخ به اعتراضم گفت پول نیاز داشته. عصبانی‌ام کرد و باهم دعوایمان شد و با پنجه‌بکس چند ضربه به او زدم. بعد هم به ترکیه فرار کردم اما به خاطر عذاب وجدان بعد از یک سال به ایران برگشتم و دستگیر شدم. تابستان سال ۹۸ پای چوبه دار رفتم اولیای دم در آخرین دقایق مهلت دادند.» او می‌گوید:بخشش، نه پایان، بلکه آغاز رستگاری است - حساب‌ها با چاقو و دعوا بسته نمی‌شود، با گذشت باز می‌ماند.

همه این روایت‌ها، بخشی از موج گذشت در پرونده‌های قصاص است که در سال ۱۴۰۴ به رضایت در بیش پرونده‌های قتل منجر شد. این ماجراها برای کسانی که در دو راهی قصاص و بخشش ایستاده‌اند، شاید یادآوری می‌کند: عفو، نه تنها جان می‌بخشد، بلکه روح را آزاد می‌کند.

نظرات کاربران

پربازدید ترین‌ها