زن مرموز چگونه زندگی زوج جوان را متلاشی کرد ؟
مردی که زندگیاش نابود شده است، از نقش زنی مرموز سخن میگوید.
من هىچ گاه به دنبال عشق و عاشقى نبودم از همان دوران جوانى فقط به کار مى اندىشىدم و به سختى بزرگ شدم. پدرم همىشه مى گفت مرد ستون زندگى است اگر روزى بلرزد سقف خانه اش فرومى رىزد من هم آموختم که باىد ستون باشم.
به گزارش روزنامه خراسان، مرد جوان گفت: وقتى به ۲۹ سالگى رسىدم زمزمه هاى اطرافىانم بلند تر شد که باىد با سارا ازدواج کنم او دختر داىى ام بود و او را از کودکى مى شناختم اما خىلى غرور داشت، نه ىک غرور دوست داشتنى بلکه غرورى کاذب و احساسى داشت. انگار چىزى کم دارد ولى من آماده ازدواج نبودم با اىن حال روزى پدرم مقابلم نشست و گفت: حالا پای آبروى خانوادگى وسط است دىگر براى ازدواج با سارا مخالفت نکن!
اىن بود که سکوت کردم و پاى سفره عقد نشستم. همه خوشحال بودند اما من احساس دىگرى داشتم خلاصه زندگى عادى ما شروع شد و من به شدت کار مى کردم تا اىن که خواسته هاى پى در پى سارا آرام آرام در فضاى زندگى مشترک پىچىد. ىک روز مى گفت خانه بزرگ تر مى خواهم روز دىگر از خودروی مدل بالا صحبت مى کرد، مدام از دوستى سخن مى گفت که من حتى او را ندىده بودم. مدعى بود چرا تو مانند شوهر دوستم نىستى؟ همواره به مسافرت مى روند ! خوش مى گذرانند ! ولى تو فقط کار مى کنى! هر بار که از رفتارم دفاع مى کردم و همه اىن تلاش ها را براى سعادت و خوشبختى او مى دانستم کارمان به مشاجره و درگىرى مى کشىد.
کار به جاىى رسىد که روابط عاطفى ما سرد شد و سارا دىگر به وضعیت زندگى و خانه اش نمى رسىد. مدام با گوشى تلفن مشغول بود و با همان دوست مرموزش گفت وگو مى کرد که ساىه وحشتناک او سر زندگى ام افتاده بود. وقتى اعتراض مى کردم مرا مردى حسود مى خواند که به زندگى شىرىن و پر از عشق دوستش حسادت مى کنم! من هم به ناچار سکوت مى کردم. دخترم که به دنىا آمد احساس کردم زندگى ام رنگ عاطفه گرفت دستان کوچکش را که لمس مى کردم روح و روانم پرمى کشىد. لبخندهاىش دىوانه ام مى کرد با خودم مى گفتم حالا باىد ستونى فولادىن باشم چرا که سىما هم به من نىاز داشت ولى باز هم خواسته هاى همسرم تغىىرى نکرد او فقط ظاهر زندگى و حرف هاى غلو آمىز دوست مرموزش را مى دىد تا اىن که بالاخره همان زن، زندگى ام را نابود کرد. ىک روز وقتى از شرکت به خانه بازگشتم اثرى از سارا نبود او همه جهىزىه را برداشته و به منزل پدرش رفته بود. آن روز به سختى شکستم. روى سرامىک هاى سرد نشستم و چنان گرىه کردم که سقف اتاق خالى لرزىد. عقده هاىم که خالى شد با سارا تماس گرفتم ولى پاسخم را نداد .چند دقىقه بعد مادرش تماس گرفت و گفت: نگران نباش سارا اىن جاست. پرسىدم پس چرا لوازم را برده؟ مکث کرد! سکوتى تلخ و هولناک!و بعد با بغض گفت: طلاق مى خواهد!...
آن روز همه چىز تمام شد، دىگر اشک ها و التماس هاىم نىز فاىده اى نداشت. چند روز بعد هم تقاضاى طلاق همسرم به من ابلاغ شد ولى بعدها فهمىدم همه اىن ماجراها طراحى همان زن مرموز بود که شوهرى معتاد و بىکار داشت، او با حسادت هاىش زندگى ما را نابود کرد امااى کاش....
با راهنماىى هاى تجربى و دستورهاى وىژه سرگرد احسان سبکبار (رئىس کلانترى شفاى مشهد) بررسى هاى تخصصى و اقدامات مشاوره اى براى بازگشت اىن زوج جوان به زندگى مشترک در داىره مددکارى اجتماعى و توسط کارشناسان زبده آغاز شد.
بر اساس ماجراهاى واقعى در زیر پوست شهر