روزی که مقابل دبیرستان دخترانه عاشق «نوشین» شدم. 16سال بیشتر نداشتم و به تیپ و قیافه ورزشکاری ام افتخار می کردم اما…
روزی که در19 سالگی عاشق «لیدا» شدم ،دیگر به هیچ چیزی جز ازدواج با او نمی اندیشیدم اما نمی دانستم به قول مولوی شاعر…
هنگامی که برق سکه های طلا بر قاب چشمانم نشست دیگر نتوانستم نگاهم را از آن ها بردارم.وسوسه های سرقت همه وجودم را…
وقتی آن پیرزن رهگذر،همه لوازم مرا خرید گویی فرشته ای بود که در مسیر زندگی ام قرارگرفت چرا که روز بعد هم به محلی آمد که…
پدرم مردی خشن بود که بیشتر اوقات خودش را پای بساط مواد مخدر می گذراند و مادرم نیز گویی محکوم بود تا در آشپزخانه منزل…
وقتی آن پسر مرا با خودش به افغانستان برد و درآن جا با هم ازدواج کردیم، تازه فهمیدم که شوهرم مردی خلافکار است و روحیه…
وقتی از ازدواج پنهانی شوهرم آگاه شدم دیگر نتوانستم به این زندگی حقارت آمیز ادامه بدهم این بود که از او طلاق گرفتم و در…
اگر چه می دانم دراین سن و سال دیگر نباید از «طلاق» سخن بگویم و مسیر دادگاه را درپیش بگیرم اما رفتارهای زجرآور شوهر…
با آن که یک بار با بخشیدن مهریه ام از شوهرم طلاق گرفتم و به خانه پدرم بازگشتم اما خیلی زود بزرگترها ما راآشتی دادند و…
روزی که با پیشنهاد همکلاسی ام با برادر او در خیابان آشنا شدم و با اقدام به خودکشی خانواده ام را مجبور کردم تا به…