گفتوگو با جوکر سارق: میخواستم بازیگر شوم، دزد شدم
سارقانی که برای شناسایی نشدن از ماسک جوکر استفاده میکردند و تا حدود زیادی هم موفق بودند، سرانجام به خاطر موضوعی که فکرش را هم نمیکردند، دستگیر شدند.
سارقانی که برای شناسایی نشدن از ماسک جوکر استفاده میکردند و تا حدود زیادی هم موفق بودند، سرانجام به خاطر موضوعی که فکرش را هم نمیکردند، دستگیر شدند.
به گزارش سایت جنایی، یکی از متهمان دستگیر شده که تازه به تهران آمده است، از همان روزهای اول، سناریوی سرقت و گوشی قاپی را با همدستی فردی سابقهدار اجرا کرد، در ادامه مصاحبه با او را بخوانید.
*چرا با ماسک جوکر سرقت میکردید؟
من عاشق بازیگری هستم و از بچگی سعی می کردم جلوی آیینه خودم را شبیه بازیگرهای مطرح و بزرگ درست کنم و دیالوگهای آنها را میگفتم.
*پس چرا دنبال بازیگری نرفتی؟
چون غیر از وضعیت مالی، وضعیت فرهنگیمان هم در حد شرکت در کلاسهای بازیگری و تاتر نبود. اما وقتی که به سن کنکور رسیدم با خودم عهد کردم در دانشگاه رشته بازیگری را انتخاب کنم، هرچند آن زمان هم پدرم به شدت مخالفت کرد.
*به همین دلیل دانشگاه نرفتی؟
نه، قبول نشدم. بعد هم پدرم مرا به سربازی فرستاد. اما دوره آموزشی سربازی که تمام شد، سراغ یکی از دوستانم در تهران رفتم تا بازیگری را در تهران ادامه دهم. ای کاش هرگز پایم را به خانه او نگذاشته بودم،.
*چرا؟
چون از همانجا بود که زندگیام تغییر کرد و تبدیل به یک سارق حرفهای شدم.
*چطور تبدیل به سارق حرفه ای شدی؟
دوستم خلافکار بود. تخصصش گوشی قاپی بود. به من هم یاد داد چطور گوشی بدزدم. آموزش او برای من رایگان بود اما برای سارقان دیگر اگر اشتیاه نکنم از 10 تا 15 میلیون تومان آب میخورد.
*سرقت ها را چطور انجام میدادی؟
همراه دوستم سوار موتورسکیلت در خیابانها پرسه میزدیم. اما برای اینکه چهرههایمان مشخص نشود ماسک جوکر میزدیم و به قدری کارمان را تمیز انجام میدادیم که دوست سابقه دارم میگفت ای کاش تو را زودتر وارد این کار کرده بودم.
*چرا دوستت این را میگفت؟
چون حرفه ای گوشی میزدیم و ردی از خودمان جا نمیگذاشتیم.
*با این حساب چطور دستگیر شدید؟
از شانس بدمان یکی از کسانی که سوژه سرقتمان قرار گرفته بود مادر یکی از دوستانم به نام وحید بود. البته ما اصلا این موضوع را نمیدانستیم و باز هم از شانس بدمان در یک شب نشینی، وحید به خانه ما آمد. ما هم در بزم شبانهای که داشتیم شروع به حرف زدن کردیم که تلفن وحید زنگ خورد، چون آنجا شلوغ بود به اتاق خواب رفت تا بتواند با تلفن صحبت کند. همان موقع ماسکهای ما را دید و یاد مادرش افتاد که برای او از سرقت گفته بود. بعد هم ما را لو داد.