روایت زن داغدار از شهادت برادر و دختر جوانش در حمله به مجتمع بین راهی ابهر
خانم مسعودی زنی میانسال است که دختر و برادرش را در حمله دشمن به مجتمع بین راهی در ابهر از دست داده است. هنوز جای خنجهای عزاداری روی صورتش باقی است. زخمها تازه است، زخم قلبش هم. با او سر مزار دخترش فائزه و برادرش مهدی آشنا شدیم.
خانم مسعودی زنی میانسال است که دختر و برادرش را در حمله دشمن به مجتمع بین راهی در ابهر از دست داده است. هنوز جای خنجهای عزاداری روی صورتش باقی است. زخمها تازه است، زخم قلبش هم. با او سر مزار دخترش فائزه و برادرش مهدی آشنا شدیم.
به گزارش اعتمادآنلاین، خانم مسعودی از روزی میگوید که بزرگترین تراژدی زندگیاش رقم خورد.
*شهادت برادر و دخترتان چطور اتفاق افتاد؟
بعد از اعلام خبر شهادت رهبر انقلاب، با توجه به اینکه تعطیلی اعلام شده بود پدر، برادر و دخترم تصمیم گرفتند چند روزی به هشترود بروند. در مجتمع بین راهی برای نماز ایستاده بودند که این اتفاق افتاد .
*همگی شهید شدند؟
نه. پدرم جانباز شده است اما برادر و دخترم در بمبهایی که مجتمع بین راهی ریخته بودند، شهید شدند .
*پدرتان چطور جانباز شدند؟
بعد از اینکه پیاده شدند و وارد مجتمع شدند که نماز بخوانند و غذا بخورند با دخترم صحبت کردم. گفت چند ساعت دیگر میرسیم اما بمباران کردند و دخترم و برادرم جانشان را از دست دادند و پدرم هم دستش قطع شد .
* شما چطور مطلع شدید؟
من با دخترم که تلفنی صحبت کردم ، بعدش قطع کردم. به 10 دقیقه نکشید که شماره پدرم روی گوشی من افتاد. پدرم یک گوشی معمولی داشت یک آقایی پشت خط بود. به من گفت با فرحناز چه نسبتی داری؟ گفتم دخترم است. گفتم این گوشی پدر من است، دست شما چه میکند؟ گفت پدرتان دچار حادثه شده! گفتم چه حادثهای؟ بعد قطع کرد.اول فکر کردم تصادف کرده است.
*بعد چه شد؟
زنگ زدم به برادرم و به فرحناز. گوشی آنها در دسترس نبود. داشتم دیوانه میشدم . بعد دوباره یک آقایی زنگ زد و گفت که حادثه پیش آمده و اعضای خانواده شما مجروح شدند.
*یعنی بعد از مدتی شهید شدند؟
نه. همان موقع شهید شده بودند ولی به من نگفتند. من به کسی که زنگ زده بود گفتم بچهها چطور هستند گفت زخمی شدهاند. گفتم پدرم چطور؟ گفت خوب است.
*با پدرتان صحبت کردید؟
بله. گفت گوشم نمی شنوند (به دلیل موج انفجار ) و از بچه ها خبر ندارم. حالم خوب است. همهاش میگفتند مجروح هستند و به اتاق عمل رفتهاند. بعد فهمیدم بچههای ما پر پر شدند.
*بعدا به شما نگفتند آنجا چرا زده شد
آنجا هیچی نبود. مجتمع رفاهی بین راهی بود.
*فائزه چند ساله بود؟
۲۸ سال داشت. کارشناس بانک بود. برادرم هم ۳۵ ساله بود. شغل آزاد داشت. ما شهروند معمولی بودیم. آنها میرفتند استراحت کنند که استراحتشان همیشگی شد.