زنگ تلفن، قاتل 200 هزار تومانی را گرفتار کرد

رازگشایی از پرونده قتل پسرعمو به خاطر ۲۰۰هزار تومان، پرونده‌ای است که جام جم از زبان کارآگاه جنایی آن را روایت کرده است.

زنگ تلفن، قاتل 200 هزار تومانی را گرفتار کرد

رازگشایی از پرونده قتل پسرعمو به خاطر ۲۰۰هزار تومان، پرونده‌ای است که جام جم از زبان کارآگاه جنایی آن را روایت کرده است.

چند سال قبل در اداره مبارزه با جرایم جنایی تهران مشغول خدمت بودم. یک روز پاییزی که کشیک قتل بودم، مرگ مشکوک پسر جوانی در یکی از بیمارستان‌های شهر گزارش شد. آدرس بیمارستان را در شرق تهران بلد بودم و سریع راهی آنجا شدم. در اتاق احیا در بخش اورژانس با جسد پسری حدود ۲۰ساله رو‌به‌رو شدم که یک ضربه چاقو به زیر قلبش اصابت کرده بود. پزشک اورژانس گفت: وقتی این پسر را به بیمارستان آوردند، خون زیادی از او رفته و تلاش ما برای احیای او بی‌نتیجه بود. باتوجه به نوع جراحت، مشخص است که چاقو با شدت در سینه‌اش فرورفته است .

آن‌طور که افسر کلانتری برایم تعریف کرد، پسر جوان در خیابانی نزدیکی بیمارستان مجروح شده بود. همراه افسر جوان راهی آن محل شدیم. چند نفر از اهالی هنوز در خیابان ایستاده و درباره ماجرا صحبت می‌کردند و رد خون روی زمین دیده می‌شد. به تحقیق از شاهدان پرداختم، قاتل و مقتول را نمی‌شناختند. یکی از آنها گفت: پسر نوجوانی در حال عبور از این محل بود که مقتول به او فحاشی کرد و درگیری‌شان شروع شد. 

قاتل کاردآشپزخانه‌همراه داشت‌وضربه‌ای به سینه‌پسرجوان زدوفرارکرد.ازحرف‌های‌شان معلوم بودکه همدیگررا می‌شناختند و اختلاف مالی داشتند. قاتل، لباس کارگری بر تن داشت و سر رویش خاکی بود. با توصیفاتی که شاهدان از قاتل داشتند، مطمئن شدم که او کارگر ساختمانی است. از او چهره‌نگاری کرده و از ماموران کلانتری خواستم سراغ ساختمان‌های نیمه‌کاره بروند و عکس چهره‌نگاری‌شده را به مالکان نشان دهند. تحقیقات در این شاخه خیلی زود به نتیجه رسید و هویت قاتل و مقتول را شناسایی کردیم. مالک ساختمان با شناسایی عکس قاتل گفت: جابرمدتی بود درساختمان به عنوان کارگر کار می‌کرد. پسرعمویش نگهبان ساختمان بود و او را برای کارمعرفی کرد. این اواخر رابطه دو پسرعمو به مشکل خورده بود و در یک روز هر دو ناپدید شدند. فکر کردم کاری پیش آمده و به خانه‌شان درشهرستان رفته‌اند تا این‌که ماموران به ساختمان اعلام کردند جابر مرتکب قتل شده است . عکس مقتول را به این مرد نشان دادم که تایید کرد او سمیر، پسرعموی جابر است. از دیگر کارگران هم تحقیق کردم و مشخص شد جابر بدهی‌اش را به سمیر نمی‌داده و همین باعث اختلاف و درگیری آنها شده بود .سراغ خانواده قاتل و مقتول رفتیم. با شنیدن خبر شوکه شدند. معلوم شد جابر به آنجا نرفته است. دوستان او را در تهران شناسایی کردیم و سراغ‌شان رفتیم اما اثری از پسر جوان نبود. متوجه شدم با پسری به نام مهران رابطه نزدیکی داشته است. مهران، نگهبان برجی در حال ساخت در غرب تهران بود. سراغش رفتم که او هم مدعی شد از جابر خبری ندارد. قصد ترک اتاقک نگهبانی را داشتم که صدای زنگ تلفن از داخل یخچال، باعث شکم به ماجرا شد. در یخچال را باز کرده و با جابر در داخل آن رو‌به‌رو شدم.

قاتل و دوستش که او را مخفی کرده بود را دستگیر کردم و به اداره انتقال دادم. جابر در اتاق بازجویی به قتل اعتراف کرد و گفت: «یک سال قبل با دختری آشنا شدم و قصد ازدواج با او را داشتم. برای این‌که شرایط ازدواج را از نظر مالی فراهم کنم، درس را رها کردم و در ساختمان نیمه‌کاره مشغول کار شدم. اما کارفرمایم پولی به من نداد و مدام امروز و فردا می‌کرد. از سویی تولد آن دختر نزدیک بود و می‌خواستم برایش هدیه بخرم اما پولی نداشتم. به همین خاطر ۲۰۰هزار تومان از پسرعمویم قرض کردم. قرار شد بعد از گرفتن حقوقم پولش را پس دهم. با پول قرضی، لباس و روسری برای دختر موردعلاقه‌ام خریدم تا در جشن تولدش او را خوشحال کنم. بعد از چند ماه ۱۰۰هزارتومان جور کردم و به پسرعمویم دادم. او پول را گرفت و بعد از یک هفته دوباره سراغم آمد و مدعی شد که من پولی به وی نداده‌ام و باید ۲۰۰ هزار تومان به وی بپردازم. هرچه گفتم من نیمی از بدهی‌ام را داده‌ام، قبول نکرد. همین باعث دعوا و درگیری میان ما شد. روز حادثه به‌طور اتفاقی دوباره پسرعمویم را در خیابان دیدم. او مرا جلوی مردم با الفاظ بد صدا کرد و فریاد زد باید بدهی ۲۰۰ هزارتومانی‌اش را بدهم که با هم درگیر شدیم. از دستش عصبانی بودم. نمی‌دانستم پسرعمویم دچار فراموشی شده یا نقش بازی می‌کند و می‌خواهد پول اضافه از من بگیرد. چاقویی که برای تیز کردن به مغازه می‌بردم، در جیبم بود. با شدت گرفتن درگیری چاقو را از جیبم درآوردم و در اوج عصبانیت به او ضربه‌ای زدم که زخمی شد و کف خیابان افتاد. به دوستم زنگ زدم و سراغ پسرعمویم را گرفتم که او به بیمارستان رفت و ساعتی بعد زنگ زد و گفت او دربیمارستان فوت شده و پلیس دنبالم است. می‌ترسیدم اگر دستگیر شوم قصاص شوم. از طرفی باعث شرمندگی خانواده‌ام، پیش خانواده عمویم شده بودم و نمی‌توانستم به خانه بروم. به ساختمان نیمه‌کاره‌ای که یکی از دوستانم در آنجا نگهبان بود، رفتم. قرار شد چند شب آنجا بمانم و با پولی که او قرض داده بود، قاچاقی به ترکیه و سپس به آلمان بروم. دیشب با دوستم در حال شام خوردن بودیم که متوجه شدیم پلیس پشت در ساختمان است. دوستم می‌گفت اگر در را باز نکند،ماموران بیشترشک می‌کنندو مجبور شد در را باز کند. من هم وسایل داخل یخچال را زیر تختخواب ریخته و خودم در یخچال پنهان شدم. برای این‌که متوجه حضورم نشوید، نفسم را در سینه حبس کردم. صدای‌تان را شنیدم که درحال بیرون رفتن ازمحل بودید. همان‌موقع، قاچاق‌بر به من زنگ زد تا اطلاع دهد امشب باید از مرز خارج شویم که همین تماس بی‌موقع و به صدا درآمدن زنگ تلفن همراهم، شما را سمت یخچال کشاند و بازداشت شدم. باورکنیدمن وسمیر تا قبل از ماجرای قرض،مثل برادر بودیم و همیشه از هم حمایت می‌کردیم.بعدازاین ماجرارفتارش تغییر کرد.اگر صاحب‌کارمان حقوقم رابه موقع می‌داد،این قتل رخ نمی‌داد.»

بعد از اعترافات جابر، پرونده را تکمیل کرده و به دادسرا فرستادم. شاید اگر تلفن قاتل آن موقع زنگ نمی‌زد و مخفیگاهش لو نمی‌رفت، از کشور خارج شده و دستگیری‌اش غیرممکن می‌شد.

 

نظرات کاربران