اعترافات تکان‌دهنده پسری که پدرش را با شلیک گلوله کشت

پسری که با شلیک به سر پدرش او را کشته جزئیاتی از شکنجه‌هایی را که از کودکی تحمل کرده بود، فاش و در حالیکه گریه می‌کرد درخواست بخشش کرد.

اعترافات تکان‌دهنده پسری که پدرش را با شلیک گلوله کشت

پسری که با شلیک به سر پدرش او را کشته جزئیاتی از شکنجه‌هایی را که از کودکی تحمل کرده بود، فاش و در حالیکه گریه می‌کرد درخواست بخشش کرد.

به گزارش اعتمادآنلاین، بهمن سال گذشته خانواده مردی به نام فریدون به پلیس گزارش دادند او گم شده است. تحقیقات ماموران آغاز  و یک روز بعد جسد فریدون در ماشینش در کنار جاده پیدا شد.

تحقیقات نشان داد فریدون با شلیک گلوله از پشت سر جان باخته است. وضعیت جسد نشان می‌داد فریدون غافلگیر شده است.

خانواده فریدون ابتدا ادعا کردند خبر ندارند چه شده است. آنها گفتند فریدون به آنها نگفته بود کجا می‌رود و چند ساعت بعد از خروجش از منزل وقتی که تلفنش را جواب نداد، نگران شدند و پلیس را باخبر کردند. اما یافته‌های ماموران چیز دیگری را نشان می‌داد. تلفن همراه اعضای خانواده فریدون در نزدیکی ماشین این مرد آنتن‌دهی داشت. ضمن اینکه مشخص شد این خانواده از دیرباز به شدت با هم اختلاف داشتند و فریدون همسر و فرزندانش را به شدت آزار می‌داد. بنابراین ظن ماموران به اعضای خانواده بیشتر شد و آنها همگی بازداشت شدند تا اینکه سپنتا، پسر خانواده، به قتل اعتراف کرد و گفت او پدرش را کشته و مادر و خواهرش نقشی در این ماجرا نداشتند.

او گفت: وقتی همگی در ماشین بودیم، پدرم طبق معمول مادرم را کتک زد. در یک لحظه اسلحه کشیدم و از پشت پدرم را زدم. چون سرعت ماشین کم بود اتفاقی برای ما نیفتاد. ماشین متوقف شد و ما هم پیاده شدیم. مادر و خواهرم خیلی ترسیده بودند و جیغ می‌کشیدند. من آنها را پیاده کردم و با خودم به خانه بردم. بعد هم به پلیس گزارش دادیم که پدرم گم شده است.

با تکمیل تحقیقات و صدور کیفرخواست پرونده برای رسیدگی به شعبه 8 دادگاه کیفری استان تهران فرستاده شد. درجلسه رسیدگی خواهر متهم به عنوان تنها ولی دم اعلام گذشت بدون قید و شرط کرد. او گفت: من هیچ شکایتی از برادرم ندارم و خواستار آزادی او هستم.

سپس متهم در جایگاه قرار گرفت. او گفت: من قبول دارم پدرم را کشتم ولی قصد این کار را نداشتم و از روی عصبانیت این کار را کردم. پدرم مرد بسیار بدرفتاری بود. همین حالا اگر کمر من را ببینید جای چاقوهایی است که پدرم از کودکی روی من کشید. هیچ وقت با من یا مادر و خواهرم درست رفتار نمی‌کرد. شیشه می‌کشید و همیشه ما را اذیت می‌کرد. حتی حرف زدن معمولی‌اش با من این بود که فحش‌های رکیک به مادر و خواهرم نثار می‌کرد. روز حادثه به خانه آمدم و دیدم مادرم را خیلی کتک زده است. مادر من یک زن با شخصیت اجتماعی بالایی است و سالهاست کار می‌کند. پدرم به او فحش داده و کتکش زده بود. برای اینکه اوضاع آرام شود گفتم بیاید با حساب من برویم بیرون شام بخوریم. پدرم در رستوران هم عصبانی بود و فحش می‌داد. یکدفعه سر من داد زد و دوباره فحش داد و به سمتم حمله کرد. از رستوران بیرون آمدیم. من و خواهرم روی صندلی عقب نشستیم و مادرم روی صندلی جلو. پدرم هم رانندگی می‌کرد. آهسته حرکت کرد. دوباره سر موضوعی عصبانی شد. سرعتش را کمتر کرد و با دست چند ضربه به مادرم زد و فحش ناموسی به او داد. من اسلحه را درآوردم و شلیک کردم.

متهم ادامه داد: از پشت یک تیر به سرش زدم. همانطور که آهسته داشت  می‌رفت ماشین ایستاد. مادر و خواهرم خیلی ترسیدند. جیغ می‌کشیدند. من آنها را از ماشین پیاده کردم و به خانه بردم. بعد هم مساله اعلام فقدانی را مطرح کردم.

قاضی گفت: اسلحه را از کجا آوردی؟

متهم گفت: اسلحه را مدتی قبل خریده بودم که اگر پدرم فحش داد اسلحه را نشانش بدهم و تهدید کنم. من چندبار به او گفتم همه ما کار می کنیم نیازی به پول تو نداریم که هربار بابت هر چیزی اینطوری رفتار می‌کنی. ولی دست از سر ما برنمی‌داشت. حتی نمی‌گذاشت پی زندگی خودمان برویم. من و خواهرم و مادرم را تحقیر می‌کرد. از خودشان بپرسید که چطور کتک‌شان می‌زد.

در این هنگام قاضی از مادر متهم خواست تا در این مورد توضیح دهد. این زن گفت: شوهرم مواد می‌کشید و خیلی عصبی بود. وقتی عصبانی می‌شد اصلا کنترل خودش را نداشت. آنقدر می‌زد که خونین و بی حال یکجا بیفتم.

قاضی گفت: من تعجب می‌کنم چطور شما بازداشت نشدید؟ شما همگی در آن ماشین بودید و بعد هم همه چیز را پنهان کردید.

زن گفت: من معلم هستم. در تمام زندگی‌ام حتی وقتی که بدنم کبود بود همه چیز را پنهان کردم و اجازه ندادم همکارانم متوجه شوند من چه روزگاری دارم. می‌خواستم با آبرو بچه‌هایم را بزرگ کنم. از کاری که پسرم می‌خواست بکند هم خبر نداشتم. ما همیشه دعوا داشتیم و همیشه درگیری بین ما شدید بود. من حتی خبر نداشتم که پسرم اسلحه دارد. بازپرس من و دخترم را بازداشت کرد و چند روزی تحقیق کردند. وقتی فهمیدند که ما نقشی نداشتیم من را آزاد کردند.

در ادامه دختر مقتول گفت: پدرم یکبار من را طوری زد که دماغم شکست. خونریزی شدیدی م‌ کرد اما حتی اجازه نمی‌داد که من به دکتر بروم تا 24 ساعت در همان وضعیت ماندم. می‌گفت باید عذاب بکشی تا آدم بشوی. کدام آدم عاقلی چنین دردسری برای خودش درست می‌کند. ما اگر می‌دانستیم برادرم اسلحه دارد حتما از او می‌گرفتیم یا کاری می‌کردیم. من و مادرم حتی نفهمیدیم شلیک شده است!

در پایان پسر جوان یکبار دیگر به شکنجه‌های پدرش اشاره کرد و گفت: کلافه و خسته شده بودم. او به دختر جوان خودش فحش‌های رکیک می‌داد. یک لحظه خواستم تهدید کنم و به او بگویم من هم دست بسته نیستیم که هر کاری خواستی بکنی که این اتفاق افتاد. من پشیمانم و درخواست بخشش دارم.

در پایان قضات برای تصمیم گیری وارد شور شدند.

نظرات کاربران

آخرین اخبار
پربازدید ترین‌ها