جزییات تکاندهنده از هولناکترین برادرکشی
حوالی ظهر یکی از روزهای آخر پاییز، خانمی مضطرب و پریشان پروندهای حاوی چند برگه را به رئیس اداره ۱۱ آگاهی شاپور ارائه کرد. رئیس اداره با مطالعه اوراق متوجه شد
اختلاف دو برادر و قتل هولناک یکی از آنها با دستور برادر دیگر، یکی از هولناکترین پروندههای سال گذشته بود. پروندهای که در آن پزشکی به شیوه سریال «خونسرد» به قتل رسید. دو برادر پزشک در این پرونده به خاطر اختلاف چهار میلیاردی با هم مشکل پیدا کرده و این جنایت رقم خورد.
به گزارش جام جم، یکی از افسران بازنشسته پلیس آگاهی این پرونده را روایت کرده که در ادامه میخوانید.
گزارش یک فقدانی
صحنه اول
حوالی ظهر یکی از روزهای آخر پاییز، خانمی مضطرب و پریشان پروندهای حاوی چند برگه را به رئیس اداره ۱۱ آگاهی شاپور ارائه کرد. رئیس اداره با مطالعه اوراق متوجه شد پرونده مربوط به فرد گمشدهای است. از همین رو دستور داد من پرونده را پیگیری کنم. زن جوان جلوی میزم نشست و پس از مطالعه پرونده متوجه شد که شاکی برای یافتن شوهرش شکایت کرده است و سوالاتی را در مورد مرد گمشده از همسرش پرسیدم.
+ چند روز است همسرتان به خانه مراجعه نکرده؟
- ۴ روز است.
+ قبلا هم سابقه داشته اینطور ناپدید شود؟
- خیر سابقه نداشته است.
+ همسرتان چند سال دارد؟
- ۴۵ سال.
+ شغلش چیست؟
- دندانپزشک.
+ با او تماس داشتهاید؟
- همان روزی که مفقود شد، یک بار تماس گرفتم، اول جواب نمیداد ولی بعد گوشیاش خاموش شد.
+ به محل کارش سر زدید؟
- بله همان روز عصر به محل کارش رفتم ولی همکارانش گفتند نیامده.
+ همسرتان سابقه اختلاف و درگیری با کسی داشته است؟
- خیر
+ همسرتان چه شماره تلفنهایی دارد؟
- فقط یک خط دارد.
برگه ای را مقابلش گذاشتم و خواستم شماره را یادداشت کند. شماره مرد دندانپزشک را برای ردیابی به بخش فنی ارسال کردم و مکاتبات لازم با سازمانهای ذیربط مانند زندان ، مرکز اورژانس و… را برای ردیابی احتمالی فرد گمشده انجام دادم.
اولین سرنخ
صحنه دوم
فردای ثبت پرونده فرد گمشده، جوابیه بخش فنی در خصوص ردیابی تلفن آمد که آخرین محل فعالیت تلفن همراه مفقودی را در خیابان فرشته نشان میداد. برای بررسی بیشتر به محل مورد نظر رفتیم و با ارائه دستور قضایی، فیلمهای ضبط شده دوربینهای مستقر در محل مورد نظر را از پنج روز پیش گرفتیم.با راهنمایی همسر و بستگان مرد گمشده فیلمهای به دست آمده بازبینی و در یکی از تصاویر دیدیم مرد دندانپزشک وارد ساختمانی میشود اما خروجش توسط دوربینها ثبت نشده است. تحقیقات روی ساختمان مورد نظر متمرکز شد. مشخص نبود فرد گمشده به کدام یک از ۱۰واحد ساختمان مراجعه کرده بود. با هماهنگی مدیریت ساختمان، فیلمهای آسانسور را گرفته و مورد بررسی قرار دادیم که در نهایت به واحدی در طبقه سوم رسیدیم اما به نظر میرسید آنجا خالی از سکنه است. با هماهنگی بازپرس پرونده در واحد را باز کردیم و با یک دفتر اداری روبه رو شدیم که بههم ریخته و نامرتب بود. وجود وسایلی مانند تبر، قمه و یک چرخ گوشت در دفتر اداری غیر عادی به نظر میرسید. سرگرم بررسی دفتر بودیم که جوانی حدود ۳۰ ساله با کلید وارد دفتر شد و از دیدن ما جا خورد.از هویت و علت حضور او سوال کردیم که پسر جوان مدعی شد سرایدار و منشی واحد است.در مورد هویت مالک دفتر سوال کردم که جواب داد دکتر حمید است.
+ دکتر حمید خودش کجاست؟
- چند روزی است به مسافرت رفته.
+ چند وقت است با دکتر حمید کار میکنی؟
- حدود یک سال.
+ منزلت کجاست؟
- همینجا زندگی میکنم.
+ اینجا مطب است؟
- خیر اینجا دفتر اداری و محل سکونت من است، مطب طبقه پایین است.
+ این لوازم، چرخ گوشت و ساتور چیست؟
- گوسفند کشته بودیم همینجا قطعه قطعهاش کردیم.
+ بقایای لاشه گوسفند کجاست؟
مهرداد به لکنت زبان افتاد و ظن ما را به خودش بیشتر کرد.
تبر و ساتور و چرخ گوشت برای تکه کردن گوسفندی که در کار نبود.
با بررسیهای فنی آزمایشگاهی در واحد، آثار خون شسته شده در کف واحد اداری به دست آمد در حالی که در حال بازجویی از مهرداد بودم، یکی از ماموران اطلاع داد به پشت بام بروم. پس از حضور در پشت بام آثار سوختگی و بقایای باقی مانده احتمالا متعلق به پیکر انسان را دیدم. بقایای باقی مانده را برای بررسی و نمونه برداری به آزمایشگاه جنایی ارسال کردم.
راز یک جنایت شوم
صحنه سوم
مهرداد را برای بازجویی به یکی از اتاقهای واحد بردم و از او خواستم هرچه را میداند، بگوید و برای خودش دردسر درست نکند.مهرداد یک لیوان آب خواست و دقایقی بعد شروع به حرف زدن کرد. جناب سروان، دکتر حمید با برادرش، سعید که دندانپزشک بود، اختلاف مالی داشتند و از من خواست در برابر لطفهایی که به من کرده، سعید را به این واحد بکشانم. نمیدانستم که قصدش چیست.من هم با راهنمایی دکتر حمید به برادرش، سعید زنگ زدم و گفتم که املاکی هستم و یک واحد برای مطبش گیر آوردهام. صبح بود که سعید سر قرار آمد و من او را به داخل واحد راهنمایی کردم.همین که وارد دفتر شدیم، دکتر حمید از اتاق بیرون آمد و با اسپری اشکآور به چشم برادرش پاشید. سعید روی زمین نشست و دست روی چشمهایش گرفت که صاحبکارم او را روی زمین خواباند و روی سینهاش نشست.سعید التماس میکرد حمید من برادرت هستم… با نقشهای که از قبل داشتیم با اشاره حمید، من به سعید آمپول بیهوشی زدم و او بیهوش شد. من کارم هوشبری اتاق عمل است و قرارمان با حمید تا اینجا بود.بعد سعید را روی ویلچر نشاندیم و دستها و پاها و دهانش را با چسب پهن بستیم.مهرداد که هیچ ترسی در وجودش نبود، ادامه داد:
گوشی سعید یکی دو بار زنگ خورد که دکتر حمید گوشیاش را گرفت و خاموش کرد.سعید به مدت چهار روز در همان حالت روی ویلچر بسته شده بود و فقط مقداری آب به او میدادیم و برای اینکه سر و صدا نکند، هر روز آمپول بیهوشی میزدیم.دکتر حمید مقداری کاغذ و سفته و قرارداد آورد و از برادرش سعید پای همه آنها امضا و اثرانگشت گرفت. روز چهارم دکتر حمید گفت: کارم با او تمام شده و وقتش است که کارش را تمام کنم.چند نایلون آورد و دستهای برادرش را در آن قرار داد و مثل سریال خونسرد، رگ هر دو دستش را زد.خون داخل نایلونها میریخت اما سعید هنوز زنده بود و نفس داشت. نگاهی به من کرد و گفت: پاهایش را داخل پلاستیک کن. انجام دادم. دکتر حمید رگ پاهای سعید را قطع کرد. بعد از کمی، نفس سعید قطع شد و تمام کرد.
حمید شروع کرد به باز کردن جسد برادرش از روی ویلچر و گفت: تبر و اره را بیاور. من ترسیدم و جا خوردم که به من گفت: من و تو هر دو علوم پزشکی خواندهایم و ترسی از این کارها نداریم و بعد شروع کرد به قطع کردن دستها و پاهای برادرش.هنگام قطع کردن دستهای سعید ساعت گرانقیمتش را از دستش بیرون آورد و به من داد.
دکتر حمید، دستها و پاهای سعید را داخل چرخ گوشت انداخت و چرخ کرد و گفت: این کار را برای این انجام میدهم که آثار انگشت جسد شناسایی نشود. بعد با کمک هم بقایای جنازه را به پشت بام بردیم و با نفت به آتش کشیدیم. بعد از سوختن جنازه، باز باقی مانده را با تبر و ساتور خرد کردیم و داخل پلاستیک ریختیم.همه جا را تمیز کردیم و شستیم و بقایای جسد را که داخل چند پلاستیک ریخته بودیم به بیرون انتقال دادیم.سر هر کوچه و خیابانی که دوربین نداشت، یکی از پلاستیکها را روی زمین میگذاشتیم.به خارج از شهر رفتیم و قسمتهایی را که حمید چرخ کرده بود به سگهای ولگرد داد و سگها هم همانجا شروع به خوردن کردند.
انگیزه قتل
صحنه چهارم
اعترافات مهرداد برایم تکان دهنده بود. چطور یک پزشک تحصیلکرده و استاد دانشگاه میتواند با چنین شقاوتی برادر پزشکش را چرخ و خوراک سگهای ولگرد کند. از مهرداد در مورد علت و انگیزه قتل سعید توسط برادرش سوال کردم که او نیز انگار نه انگار چنین جنایتی را مرتکب شده است، گفت: دقیق در جریان اختلاف دو برادر نیستم، چیزهایی در مورد اختلاف مالی بینشان میدانم. دکتر حمید، پزشک سرشناسی است و کلی آشنا دارد. میخواست برای نمایندگی مجلس نامزد شود، ظاهرا برادر کوچکش، سعید قرار بود کارهای ستاد تبلیغاتیاش را انجام دهد و مقدار زیادی هم پول خرج کرده بود. بعد از اینکه دکتر حمید در انتخابات شکست خورد و رأی نیاورد، برادرش سعید پولهایش را از حمید طلب کرد و ظاهرا اختلاف مالیشان سر همین موضوع بود. از این بیشتر چیزی نمیدانم.
+ آیا قادری محلهای دور انداختن بقایای جنازه سعید را نشان دهی؟
- بله میتوانم.
+ در حال حاضر دکتر حمید کجاست؟
- خبر ندارم و نمیدانم کجاست.
اعترافات تکان دهنده مهرداد مستند و صورتجلسه شد. جستوجو برای دستگیری دکتر حمید شروع شد. اما خانواده و همکارانش از محل حضور او اظهار بیاطلاعی کردند. دکتر حمید متواری شده بود. همسر سعید وقتی از سرنوشت همسرش، مطلع شد که به دست برادرش شکنجه و به قتل رسیده دچار حمله عصبی و روانه بیمارستان شد. پس از بهبود حال همسر سعید، تحقیقات از او را آغاز کردیم.
زن جوان اظهارات مهرداد را درخصوص اختلاف مالی دو برادر تایید کرد و گفت:همسرم، سعید و برادرش، حمید پزشکهای موفق و سرشناسی بودند و در واردات و فروش تجهیزات پزشکی شراکت داشتند. حمید تصمیم گرفته بود نامزد مجلس شود و توضیحات و دلایلی آورد که قطعا رای میآورد و راهی مجلس میشود و پس از به دست آوردن قدرت قانونی، کار شراکتشان را توسعه میدهد. به همسرم، سعید میگفت رأی میآورد و موقعیت و ارتباطات خوبی پیدا خواهند کرد. همسرم سعید قانع شد و قرار شد بخشی از هزینههای انتخاباتی را همسرم پرداخت کند. این توافقی بود که بین آنها انجام شد. حمید کاندیدای مجلس شد و همسرم حدود چهار میلیارد هزینه تبلیغات کرد اما حمید رأی نیاورد. همین موضوع باعث اختلاف بین همسرم و حمید شد. سعید به حمید میگفت: تو سر من کلاه گذاشتهای و میدانستی که رأی نمیآوری ولی هزینههای انتخابات را به من تحمیل کردی سپس هزینهکردهایش را از حمید مطالبه کرد. کار به شکایت و دادگاه کشید و سرانجام به اینجا ختم شد. به در خانه قاتل رفتیم و از همسرش در مورد محل مخفی شدن شوهرش پرسیدیم که او گفت هیچ اطلاعی از همسرش ندارد و حمید دوست و آشنا زیاد دارد و به احتمال زیاد
از کشور خارج شده است.
انکار
صحنه پایانی
با دستور ویژه، تحقیقات را برای دستگیری دکتر حمید شروع کردیم و در بازرسی از منزل و محل کار او مشخص شد پاسپورت، مدارک تحصیلی پزشکی و سند چند ملک مفقود شده است. تلفن همراهش را هم خاموش کرده بود. فرض خروج احتمالی وی از کشور قوت گرفت. در مرحله اول با دستور قضایی خطاب به پلیس گذرنامه، دکتر حمید ممنوعالخروج شد تا در صورت قصد خروج از کشور دستگیر شود. چند آدرس که تفریحگاهها و اماکن استراحت او محسوب میشد زیر نظر گرفته شد اما در هیچ یک از آنها ردی از حمید به دست نیامد. کارتهای اعتباری و الکترونیکی نیز تحت رصد قرار گرفت که همگی بدون استفاده بودند. هیچ سرنخی از محل اختفای دکتر حمید وجود نداشت و پرونده برادرکشی همچنان باز بود. در حالیکه تلاش برای دستگیری حمید بینتیجه مانده بود و نمیدانستم چه کنم، تلفن همراهش را که در خانه جا گذاشته بود و در اختیارم بود، روشن کردم و باورم نمیشد سرنخ ماجرا را به دست آورده باشم. پیامکی در رابطه با انتقال مالکیت سندی از دفترخانهای در جزیره کیش برای خط دکتر حمید ارسال شده بود. تاریخ انتقال سند مربوط به همان روز بود و متوجه شدم دکتر حمید در جزیره کیش قصد انتقال سند خودرویش را دارد. در حالیکه خودروی سانتافه وی در پارکینگ منزلش دیده نشده بود. پس از دریافت نیابت قضایی برای شناسایی محل اختفای حمید با اولین پرواز عازم جزیره کیش شدیم. پس از مراجعه به دفترخانه متوجه شدم حمید خودرویش را به یکی ازدوستانش فروخته و وی را برای دریافت وکالت فروش به جزیره کشانده است. سر دفتر دفترخانه را در جریان کار قرار دادیم و با آموزشهای لازم از او خواستیم با حمید تماس بگیرد و وی را به بهانهای به دفترخانه بکشاند. سردفتر با حمید تماس گرفت اما حمید به دفترخانه نیامد. محل اختفای حمید بهصورت حدودی ردیابی شد. در محل مورد نظر سه ساختمان ویلایی وجود داشت که قاتل برادرکش در یکی از آنها مخفی شده بود اما دقیقا مشخص نبود در کدام یک است.اگر تعلل میکردیم با توجه به هوشیار شدن قاتل، امکان فرارش وجود داشت به همین دلیل با دریافت نیروهای کمکی بهطور همزمان هر سه ساختمان را مورد تفتیش قرار دادیم. حمید در حالی که تغییر چهره داده و ریش گذاشته بود در ویلای شماره سه شناسایی و دستگیر شد. او در همان لحظه اول دستگیری، نسبت به دستگیر شدنش اعتراض و همه چیز را انکار کرد. با اولین پرواز او را به تهران آوردیم و در اداره آگاهی بازجویی را شروع کردیم. آقای دکتر در تحقیقات اختلاف مالی و داستان شرکت در انتخابات مجلس را پذیرفت اما منکر قتل برادرش شد و گفت: من نقشی در قتل برادرم ندارم. مهرداد او را به قتل رسانده است. من میخواستم با برادرم مذاکره کنم تا اختلافمان را حل کنیم اما مهرداد، دستیارم عصبانی شد و او را اول بیهوش کرد و بعد رگهای دست و پایش را قطع کرد.
+چرا مهرداد باید چنین کاری را مرتکب شود؟
-من خیلی در حق مهرداد لطف کردم. به او کار دادم، محل اسکان دادم و ماهی حدود ۲۰میلیون به او حقوق میدادم. مهرداد از اینکه برادرم میخواست از من اخاذی کند، ناراحت بود و میخواست خوبیهایم را جبران کند. تصمیم گرفتم هر دو نفر را با هم روبهرو کنم. مهرداد منکر ادعاهای حمید شد و گفت خودش نقشه قتل را با تمام جزئیات کشید و خودش چرخ گوشت و وسایل را تهیه کرد. از سوی دیگر، دکتر حمید منکر بود و همه چیز را به گردن مهرداد انداخت.با اینکه جنازه را معدوم کرده بود تا آثار جرمی باقی نماند اما یک نکته را فراموش کرده بود آن هم فهرست وسایل مورد نیاز قتل بود که با دستخط خودش در برگهای نوشته بود و به مهرداد داده بود و شامل لوازمی مانند ویلچر، تیغ جراحی، چرخ گوشت، تبر، تیغ اره، ساتور، پلاستیک زباله ضخیم، چسب پهن و… بود که در بازرسی از دفتر دکتر حمید پیدا کرده بودیم.
با وجود انکار شدید دکتر حمید در قتل برادرش، بازسازی صحنه توسط مهرداد در حضور دکتر حمید و بازپرس ویژه قتل در محل وقوع در خیابان فرشته با تمام جزئیات انجام شد.
حمید همچنان منکر قتل بود. پرونده را با ادله تکمیل کردیم و او به زندان منتقل شد.