ماجرای پیام‌های تهدیدآمیز در گوشی قاتل

شبی که «امیر‌خطر» فروریخت بهار هنوز نیامده بود اما هوای تهران دیگر بوی زمستان نمی‌داد. آن شب، شیفت کشیک من در پلیس آگاهی به دقایق پایانی‌اش نزدیک می‌شد. ساعت از ۱۱ گذشته بود و داشتم گزارش‌های روز را مرور می‌کردم که بیسیم خش‌خش کرد.

ماجرای پیام‌های تهدیدآمیز در گوشی قاتل

شبی که «امیر‌خطر» فروریخت بهار هنوز نیامده بود اما هوای تهران دیگر بوی زمستان نمی‌داد. آن شب، شیفت کشیک من در پلیس آگاهی به دقایق پایانی‌اش نزدیک می‌شد. ساعت از ۱۱ گذشته بود و داشتم گزارش‌های روز را مرور می‌کردم که بیسیم خش‌خش کرد.

جام جم با مقدمه بالا در ادامه خاطره یک کارگاه پلیس نوشت: صدای اپراتور کمی مضطرب بود: «درگیری شدید در یکی از محله‌های قدیمی جنوب شهر ... احتمال آدم‌ربایی.» اسم محله که آمد، ناخودآگاه سرم را بالا آوردم. همان محدوده‌ای که چند ماهی بود اسم یک باند قدیمی دوباره در گزارش‌های اطلاعاتی دیده می‌شد؛ باندی به سرکردگی فردی معروف به «امیرخطر». مردی که سال‌ها با زورگیری، باج‌خواهی و ایجاد رعب برای خودش اسم و رسمی ساخته بود. چند دقیقه بعد با تیم بررسی صحنه جرم راهی محل شدیم. خیابان باریک و کم‌نور بود. چراغ گردان خودروها روی دیوارهای قدیمی می‌چرخید و سایه‌ها را کش می‌داد.

جمعیت مضطرب پشت نوار زرد ایستاده بودند و هرکس چیزی می‌گفت. از همان ابتدا مشخص بود با یک نزاع ساده طرف نیستیم. شاهدان تعریف می‌کردند که جوانی حدودا ۲۰‌ساله به نام سعید، در کوچه با چند نفر درگیر شد. ناگهان یکی از آنها که همه به امیرخطر می‌شناختندش، مشت محکمی به صورت سعید کوبید. با افتادن پسر جوان روی زمین، امیر فریاد زد: «بندازینش عقب ماشین!» سپس با تهدید چاقو، دیگران را مجبور به کمک کرد. هیچ‌کس جرات مقاومت نداشت.

ترس در صدای شاهدان موج می‌زد. انگار هنوز هم از گفتن اسمش وحشت داشتند. سعید آن شب ناپدید شد و چند ساعت بعد خبر رسید که جسدش را در حاشیه‌ شهر، رهاشده کنار جاده‌ای خاکی پیدا کرده‌اند. آثار ضرب و جرح روی بدنش نشان می‌داد خشونت شدیدی اتفاق افتاده است.

پرونده ازهمان لحظه رنگ دیگری گرفت. تحقیقات را ازمحل درگیری شروع کردیم: دوربین‌های محدوده، پلاک‌های عبوری، تماس‌های تلفنی. اولین سرنخ، خودرویی بود که شاهدان در محل جنایت دیده بودند؛ یک پراید تیره‌رنگ با سپری آسیب‌دیده. طولی نکشید که رد همین خودرو در یکی از دوربین‌های خروجی محله شکار شد. ردگیری خودرو ما را به یکی از نوچه‌های قدیمی امیر رساند. جوانی ۲۰‌ و چندساله که سابقه درگیری و سرقت داشت. بازداشتش چندان طول نکشید. در بازجویی ابتدا همه‌چیز را انکار می‌کرد اما وقتی تصاویر دوربین را مقابلش گذاشتیم،سکوتش شکست.گفت: «ما نمی‌خواستیم بمیرد ...امیر گفت باید ادبش کنیم.» کم‌کم بقیه اعضای باند هم شناسایی شدند. هرکدام‌شان یک روایت داشتند اما همه در یک نقطه مشترک بودند: ترس از امیر.می‌گفتند اگرمخالفت می‌کردند،نفر بعدی خودشان بودند. دربررسی‌های بعدی مشخص شد سعید پسری است که از خانه خود فراری کرده و شب حادثه برای دیدن یکی از دوستانش به آن محله آمده بود. اشتباهش فقط مشاجره با یکی از افراد باند بود که همین موضوع به تحریک امیر منجر شد. در قلمرویی که قانونش را یک نفر تعیین می‌کرد، همین کافی بود. پنج ماه طول کشید تا حلقه محاصره کامل شود. امیرخطر زیرک‌تر از بقیه بود.مدام محل اختفایش را عوض می‌کرد و از طریق واسطه‌ها پیام می‌فرستاد اما اشتباه اواین بودکه فکر می‌کرد ترس،همیشه سپرمحافظش می‌ماند. یک شب خبررسید درخانه‌ای درحاشیه شهر پنهان شده.عملیات دستگیری بی‌سروصدا طراحی شد.وقتی وارد شدیم، برخلاف تصورم آرام نشسته بود. نه مقاومتی کرد و نه حرفی زد. فقط نگاه سردی داشت که سال‌ها با آن دیگران را ترسانده بود.

در بازجویی سعی داشت خودش را بی‌تقصیر نشان دهد. می‌گفت قصد کشتن نداشته، فقط خواسته «قدرتش را نشان بدهد.» اما شواهد چیز دیگری نشان می‌داد؛ آثار ضربات، اعتراف همدستان و پیام‌های تهدیدآمیزی که از تلفنش کشف شد. با تکمیل پرونده و ارسال آن به دادسرا احساس کردم باری سنگین از دوش آن محله برداشته شده است.

اهالی که ماه‌ها با وحشت زندگی می‌کردند، حالا نفس راحتی می‌کشیدند، اما برای من، این پرونده فقط یک موفقیت عملیاتی نبود. در طول بازجویی‌ها بارها به این فکر کردم که چطور یک نفر می‌تواند با ایجاد رعب، دیگران را وادار به همراهی در جنایت کند؟! هیچ‌کدام از نوچه‌ها هیولای بالفطره نبودند بلکه از ترس یا به‌خاطر طمع، قدم در مسیری گذاشتند که پایانش به زندان می‌رسد. مرگ سعید، تلخ‌ترین بخش ماجرا بود. جوانی که شاید اگر چند دقیقه زودتر از آن کوچه می‌گذشت یا وارد آن بحث نمی‌شد، امروز زنده بود. فاصله میان زندگی و مرگ،گاهی فقط چندثانیه است.حالا هروقت از آن محله رد می‌شوم، به آن شب فکر می‌کنم؛ به چراغ‌های گردان، به سایه‌هایی که روی دیوار می‌دویدند و به تصمیمی که در چند لحظه گرفته شد و سرنوشت یک جوان را تغییر داد. پرونده امیر‌خطر بسته شد اما در ذهن من به‌عنوان یادآوری ماندگار باقی ماند: در دنیای تبهکاران، ترس سلاح اول است؛ اگر شکسته نشود، تکثیر پیدا می‌کند. آن شب ما فقط یک باند را منهدم نکردیم بلکه به زنجیره‌ای از وحشت پایان دادیم.

 

نظرات کاربران

پربازدید ترین‌ها