آزادی ۱۰ زندانی با نذر مردی که سال‌ها به اتهام قتل زندانی بود

مردی که سال‌ها قبل به خاطر اختلافاتی در یک رقابت عشقی مرتکب قتل شد، هفت سال از عمرش را در زندان گذراند، حالا پس از آزادی بخشی از درآمدش را صرف آزادی زندانیان می‌کند.

آزادی ۱۰ زندانی با نذر مردی که سال‌ها به اتهام قتل زندانی بود

مردی که سال‌ها قبل به خاطر اختلافاتی در یک رقابت عشقی مرتکب قتل شد، هفت سال از عمرش را در زندان گذراند، حالا پس از آزادی بخشی از درآمدش را صرف آزادی زندانیان می‌کند.

به گزارش سایت جنایی، این مرد که اکنون ۳۹ ساله است در نخستین روز ماه محرم امسال توانست با کمک خیرین زمینه آزادی ۱۰ زندانی جرایم مالی را فراهم کند. خودش که شش سال پیش از زندان آزاد شده مردی است که معتقد است یک تصمیم چندثانیه‌ای مسیر زندگیش را به طور کامل تغییر داد. اما پرونده او از اختلاف چند جوان آغاز شد و به قتل یکی از طرفین درگیری منجر شد تا زندگی چند خانواده تحت تأثیر قرار گیرد.

محسن  که زمانی سایه طناب اعدام را روی گردن خود می‌دید امروز مربی بدنسازی شده و مدرک کارشناسی ارشد تربیت بدنی دارد. خودش می‌گوید هنوز هم بار سنگین آن حادثه را بر دوش می‌کشد و از آنجایی که خودش زمانی با کمک خیرین موفق شد دیه پرونده را پرداخت کند و رضایت اولیای دم را به دست آورد، اکنون تلاش می‌کند دست کسانی را بگیرد که مانند خودش درگیر مشکلات مالی و قضایی شده‌اند.

با او درباره گذشته، سال‌های زندان، عذاب وجدان پس از قتل، مسیر بازگشت به زندگی و آزادی ۱۰ زندانی جرایم مالی گفت‌وگو کرده‌ایم که در ادامه می‌خوانید:

*اگر بخواهی خودت را برای کسانی که داستانت را نمی‌دانند معرفی کنی، چه می‌گویی؟

متولد سال ۱۳۶۵ هستم. در جوانی مرتکب اشتباهی شدم که زندگی‌ام را زیر و رو کرد. هفت سال در زندان بودم و حالا حدود شش سال است که آزاد شده‌ام. امروز مربی بدنسازی هستم و تلاش می‌کنم باقی عمرم را صرف کارهای مفید و کمک به دیگران کنم.

*فکر می‌کنی آن اشتباه هنوز روی زندگی‌ات سایه انداخته است؟

قطعاً همین‌طور است. شاید از زندان آزاد شده باشم، اما هیچ‌وقت از خاطره آن اتفاق آزاد نشده‌ام. بعضی اشتباهات با پایان دوران محکومیت تمام نمی‌شوند و تا آخر عمر همراه آدم می‌مانند.

*ماجرا از کجا شروع شد؟

همه چیز با یک تماس تلفنی آغاز شد، آن روز دوستم با من تماس گرفت و گفت دختری را که تصمیم داشت به خواستگاری‌اش برود با یکی از بچه‌های محل در ارتباط است. حال روحی دوستم خیلی بد بود، از من خواست همراهش بروم تا درباره موضوع با بچه محلمان صحبت کنیم.

*پس چرا مرتکب قتل شدی؟

قرار شد در یکی از پارک‌های محل زندگی‌مان همدیگر را ببینیم، تصور من این بود که فقط  قرار است صحبت کنیم، اصلاً فکر نمی‌کردم ماجرا به خشونت کشیده شود.

*مگر وقتی رسیدید چه اتفاقی افتاد؟

ابتدا جر و بحث معمولی بود اما خیلی زود فضا متشنج شد، سامان و سیاوش که به نوعی رقابت عشقی داشتند با هک مشاجره کردند.

*چه شد که درگیری به قتل منجر شد؟

ناگهان دیدم دوستم مرد حمله قرار گرفته و گلوی او در دست رقیبش است. بغذ از آن همه چیز ظرف چند ثانیه اتفاق افتاد و من  کنترل خودم را از دست دادم و در اوج عصبانیت و ترس سنگی از روی زمین برداشتم و به رقیب دوستم ضربه زدم.

*یادت هست چند ضربه زدی؟

نه یادم نیست، فقط یادم می‌آید می‌خواستم دوستم را از آن وضعیت نجات بدهم. هیچ‌وقت قصد کشتن کسی را نداشتم اما نتیجه آن چند ضربه بسیار تلخ بود.

*چه زمانی فهمیدی مرتکب قتل شده‌ای؟

بعد از آنکه کسی که زده بودم، را به بیمارستان بردند، مطلع شدم  که دچار مرگ مغزی شده و بعد هم فوت کرده است.

*پس از حادثه چه حسی داشتی و چه کردی؟

وقتی این خبر را شنیدم، واقعاً دنیا روی سرم خراب شد. از ترس و شوک فرار کردم، سه روز شرایط روحی بسیار بدی داشتم و نمی‌توانستم با خودم کنار بیایم. دایم عذاب وجدان داشتم. مدام صحنه حادثه جلوی چشمم بود. نمی‌توانستم باور کنم آدم کشته‌ام.

*چطور بازداشت شدی؟

۷۲ ساعت بعد از قتل خواستم به زندگی خودم پایان دهم، اما پس از آن بع بیمارستان انتقال یافتم و نجات پیدا کردم، اما دستگیر شدم و رسیدگی قضایی آغاز شد.

*پیش از این قتل چه شرایطی داشتی؟

ورزشکار بودم و کاردانی تربیت بدنی داشتم. هیچ سابقه کیفری نداشتم و حتی یک بار هم پایم به کلانتری یا دادسرا باز نشده بود.

*زندان چگونه گذشت؟

خیلی سخت. مخصوصاً شب‌هایی که به خانواده سیاوش فکر می‌کردم. همیشه این حس را داشتم که یک خانواده را داغدار کرده‌ام، همین موضوع بود که رهایم نمی‌کرد.

*در زندان چه می‌کردی؟

سعی کردم ورزش را ادامه دهم، برای زندانی‌ها تمرین برگزار می‌کردم و تلاش می‌کردم روحیه‌شان را حفظ کنند.

*چطور وارد فعالیت‌های صلح و سازش هم شدی؟

به مرور در پرونده‌های دیگر کمک می‌کردم. با خانواده زندانیان صحبت می‌کردم، برای گرفتن رضایت تلاش می‌کردم و از اولیای دم وقت ملاقات می‌گرفتم.

*چرا چنین کاری می‌کردی؟

چون خودم از نزدیک دیده بودم که پشت هر پرونده قتل چند خانواده آسیب می‌بینند. می‌دانستم یک امضای رضایت می‌تواند زندگی چند نفر را تغییر دهد.

*در پرونده خودت چطور رضایت گرفتی؟

سال‌ها طول کشید. خانواده مقتول حق داشتند ناراحت و خشمگین باشند، در نهایت با پرداخت دیه رضایت دادند.

*هزینه دیه چگونه تأمین شد؟

بخشی از آن را خیرین پرداخت کردند، اگر حمایت آنها نبود شاید سال‌های بیشتری در زندان می‌ماندم.

*روز آزادی خودت را به خاطر داری؟

خیلی خوب، آزادی حس شیرینی داشت اما در عین حال سنگین بود. من از زندان بیرون آمده بودم اما سیاوش دیگر هرگز به زندگی برنمی‌گشت.

*بعد از آزادی چه کردی؟

تصمیم گرفتم زندگی‌ام را از نو بسازم. تحصیلم را ادامه دادم و موفق شدم مدرک کارشناسی ارشد تربیت بدنی بگیرم.

*این روزها چه کار می‌کنی؟

مربی بدنسازی هستم و تقریباً تمام وقت کار می‌کنم. سعی می‌کنم زندگی سالم و مفیدی داشته باشم.

*هنوز هم به یاد مقتول هستی؟

تقریباً هر پنجشنبه به مزارش می‌روم. برایش فاتحه می‌خوانم و خیرات می‌دهم. می‌دانم چیزی جبران نمی‌شود اما این کمترین کاری است که می‌توانم انجام بدهم.

*ایده کمک به زندانیان از کجا آمد؟

وقتی خودم گرفتار پرداخت دیه بودم، خیرین کمکم کردند. همان زمان با خودم عهد کردم اگر وضع مالی‌ام بهتر شد، راه آنها را ادامه دهم.

*آزادی ۱۰ زندانی چگونه انجام شد؟

نذر کرده بودم تعدادی زندانی جرایم مالی را آزاد کنم. با کمک دوستان و خیرین توانستیم پول مورد نیاز را جمع کنیم و روز اول محرم  ۱۰ زندانی آزاد شدند.

*لحظه آزادی آنها چه حسی داشتی؟

دیدن خوشحالی آنها و خانواده‌هایشان واقعاً لذت‌بخش بود. چون خودم آن لحظه را تجربه کرده‌ام و می‌دانم آزادی چه ارزشی دارد.

*فکر می‌کنی این کارها عذاب وجدانت را کمتر می‌کند؟

نه، بعضی زخم‌ها همیشه باقی می‌مانند. اما کمک به دیگران باعث می‌شود انگیزه ادامه مسیر را داشته باشم و احساس کنم هنوز می‌توانم برای جامعه مفید باشم.

*برنامه‌ات برای آینده چیست؟

می‌خواهم این مسیر را ادامه بدهم. هم باشگاه ورزشی‌ام را توسعه بدهم و هم زندانیان بیشتری را آزاد کنم. دوست دارم بخشی از درآمدم همیشه صرف همین کار شود.

*اگر به روز حادثه برگردی چه چیزی را تغییر می‌دهی؟

فقط تلاش می‌کردم میانجی باشم، خودم وارد درگیری نشوم و اجازه ندهم خشم تصمیم بگیرد. چون می‌دانم یک لحظه عصبانیت می‌تواند یک عمر پشیمانی به دنبال داشته باشد.

نظرات کاربران

پربازدید ترین‌ها